X
تبلیغات
صدای خیس بارون


صدای خیس بارون

زندگی را تو بساز نه بدان ساز که سازند پذیری بی حرف

خاطرات را باید سطل سطل . . .
ازچاه زندگی بیرون کشید . . . !
خاطرات نه سر دارند و نه ته . . .
بی هوا می آیند تا خفه ات کنند . . .
میرسند . . .
گاهی وسط یک فکر . . . !
گاهی وسط یک خیابان . . . !
سردت می کنند . . . داغت میکنند . . . !
رگ خوابت را بلدند . . . زمینت می زنند . . . !!!
خاطرات تمام نمی شوند . . .
تمامت می کنند...

نوشته شده در شنبه 31 تیر1391ساعت 16:47 توسط هدیه| |

آرام می شوم

چه کودکانه ...

میان بادبادک های به پرواز درآمده در بام نگاهت !

راستی شنیده ای

بادبادک های رها شده از نخ

ستــــاره می شوند ؟!

نوشته شده در پنجشنبه 21 اردیبهشت1391ساعت 13:33 توسط هدیه| |

هـــر وقتــــ کــم مــی آورمـــ

مــی گــویــمـــــــ

اصــلــا مــهـمـــ نیــستــــ !

امـــا تــو کـــه مــی دانــی نـبـــودنــتــــ چــقــدر مـــهمـــ استــــ ...

دیــده ای شــیشــه هـای اتــومبــیل را

وقـــتــی ضربـــه ای مـــی خــورنـد و مـــی شــکنـنـد ! ؟


دیــده ای شـیشــه خــرد مــی شــود ولــی از هــم نمــی پاشــد ! ؟

ایـــن روزهـــا همـــانــ شــیشــه امــــ ؛

خــرد و تــکـه تــکــه ،

از هــم نـمـــی پــاشـمــ ...

ولـــی شــکـستـــه امــ ...

نوشته شده در پنجشنبه 7 اردیبهشت1391ساعت 12:38 توسط هدیه| |

ببیـــــــــــــنم حواست هست !

صدای هق هق گریه هایم...

از گلویی می آید....

كه تو از رگش به من نزدیك تری!!
نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 14:40 توسط هدیه| |

دلــم مـی خواهد بروم یك گوشه بنشینم

پشتــــــــم را بكنــــــــــــــــــم به دنیــا ؛

پاهایم را بغـل كنم و بلند بلند بگویــــم :

من دیگـــــــــــــر بــازی نمی كنـــــــم

خستـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه ام .

نوشته شده در دوشنبه 15 اسفند1390ساعت 13:54 توسط هدیه| |

این روزهـا بهانه هایـم تـه کشیده

آنقـدر دور شده ای از من

دلتنگـی تمام جای خالی ات را بلعیـده

و مـَن تنهـاتـر از همیشه ؛

ایـن روزهـا تلـخ شده ام

تلـخ تر از ســَّم مـار ،

باز هـَم می گویـی عاشقـانه بگــو جانـم . . . ؟


برچسب‌ها: عاشقانه, جای خالی
نوشته شده در دوشنبه 10 بهمن1390ساعت 11:37 توسط هدیه| |

می خواهم و می خواستمت تا نفسم بود          می سوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود که این شعله بیدار              روشنگر شب های بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت                غم بود که پیوسته نفس در نفسم بود

دست منو آغوش تو هیهات که یک عمر            تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله که به جز یاد تو دگر هیچ کسم هست       حاشا که به جز عشق تو گر هیچ کسم بود

لب بسته و پر سوخته از کوی تو رفتم              رفتم به خدا گر هوسم بود بسم بود

نوشته شده در دوشنبه 28 آذر1390ساعت 14:35 توسط هدیه| |

باز این هفته باید برگردم خراسان. از این وضعیت خسته شدم. دوست ندارم برم. از اونجا خوشم نمیاد. اصلا از خراسان بدم میاد. خدایا غلط کردم ندونسته انتخاب کردم. نفهمیدم دارم چیکار میکنم. میگفتم هرجا باشه فقط شیمی باشه ولی حالا پشیمونم. مهندسی شیمی و همین گرایش رو دوست داشتم، می خواستم ولی نه به قیمت افسرده شدنم نه به قیمت از بین رفتنم.

به خدا من به همون برق عالی شهر راضی ام ولی حالا که من می خوام خونوادم نمیذارن. خدا جون ناشکری نمی کنم. ممنونم ازت که به آرزوم رسوندیم. ولی از پا افتادم. تحمل ندارم. مهندسی شیمی و هرجا گفتنم منو به اینجا رسوند به این پشیمونی محض به غلط کردن افتادن به این دیوونه شدن ... من خونوادمو می خوام. دوست ندارم الان برگردم اونجا.

خدا جونم خودت بهم صبرو تحمل موندن بده. دلم از همه چی گرفته. بیشتر از همه از خود لعنتیم که بد اشتباهی کردم. خیلی بد.
نوشته شده در یکشنبه 22 آبان1390ساعت 16:0 توسط هدیه| |

تو را با اشکو خون از سینه راندم آخرهم

                   که تا در جام قلب دیگری ریزی شراب آرزوها را

                                              به زلف دیگری آویزی آن گل های صحرا را

                                                                     مگو با من، مگو دیگر، مگو از هستی و مستی

من آن خودرو گیاه وحشی صحرای اندوهم           که گل های نگاه و خنده هایم رنگ غم دارد

مرا ازسینه بیرون کن        ببر از خاطر آشفته نامم را       بزن بر سنگ، جامم را     مرا بشکن مرا بشکن

کنون کز من بجا، مشت پری در آشیان مانده

             بیا آتش بزن این آشیان را        این بال و پرها را         رها کن این دل غمگین و تنها را

تو را راندم که دست دیگری بنیان کند روزی         بنای عشق و امیدت، شود امید جاویدت

                         تو را راندم ولی هرگز مگو بامن          که اصلا معنی عشق و محبت را نمیدانی

                                    که در چشمان تو نقش غم و دردت نمیخوانم

تو را راندم ولی آن لحظه گویی آسمان میمرد        جهان تاریک میشد کهکشان میمرد

درون سینه ام دل ناله میزد        باز کن از پای زنجیرم که بگریزم          به دامانش بیاویزم

                   به او با اشک و خون گویم          مرو، من بی تو میمیرم

ولی من در میان های های گریه خندیدم

                              که تو هرگز ندانی بی تو یک تک شاخه عریان پاییزم

                                                                                     دگر از غصه لبریزم

    و اینک . . .

             دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلاخیزد

                                        سعادت آن کسی دارد که از تنها بپرهیزد


خداوندا !

   تو میدانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است

               چه رنجی میبرد آن کس که انسان است و از احساس سرشار است

نوشته شده در یکشنبه 24 مهر1390ساعت 13:27 توسط هدیه| |

زندگی کردن من، مردن تدریجی بود

                      آنچه جان کند تنم، عمر حسابش کردم


                                                                                                                      "فراهانی"

نوشته شده در پنجشنبه 21 مهر1390ساعت 9:19 توسط هدیه| |

 كاش غصه تموم ميشد.. كاش گريه نميكردم..

                 من باعثو بانيشم.. دنبال كي ميگردم...

تقصيره خودم بوده هرچي كه سرم اومد..

                از هرچي كه ترسيدم.. عينا به سرم اومد...

نوشته شده در شنبه 9 مهر1390ساعت 10:33 توسط هدیه| |

گفته بودی که افسانه ای خواهیم ساخت از عشق

گفته بودم که عشق افسانه است

گفته بودی که دنیایی خواهیم ساخت از مهر

گفته بودم که دوست داشتن دروغ است

اما

ستاره ها چشمهای پر از اشک من و لب های پر از خنده تو را دیدند

دیدی که عاقبت تقدیر حقیقت افسانه ها را به تو و پوچ بودن آنها را به من اثبات کرد

نوشته شده در پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 11:28 توسط هدیه| |

نه دستات رفیق دستامو نه شریک غم بودی

واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی

شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود

لحظه به تو رسیدن لحظه تموم شدن بود

مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ای ساخت

دل و داد به دست اونو تا آخرش موند و نباخت

نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت 16:8 توسط هدیه| |

من باز خواهم نوشت از پشت ديوار فاصله‌ها با فريادی که باز در گلو

 پنهان است.

و من باز خواهم نوشت از آرزويی که فقط آرزوست...

و باز چه زيبا دلتنگ می‌شوم ، دلتنگ آن شب بارانی ...

دلتنگ طپشهای بی‌صدا و دلتنگ دستانی كه رويا می‌بافت...

و من باز خواهم نوشت از آسمان ، از آبی دريای طوفانی .

چشمانم راخواهم بست تا نهايت عصر خاكستری پاييز ؛

آن هنگام كه بی‌تاب قطره‌ای باران هستی و آسمان با خيال تو

 قهر كرده ...

باز خواهم نوشت از سپيدی مهربانی و از كوچ جاده‌ای كه دوست داشت

هرگز به انتها نرسد ، از غزلهای شبنم صبحگاهی

 از نجوای باد بياباني...

و من باز خواهم ايستاد و سكوت پيشه خواهم كرد ؛

سكوتی سرشار از خواستنيهای بی‌رنگ ،

سكوتی انباشته از خيالات واهی ، سكوتی تا عميق‌ترين دره تنهايی ...

 اما ؛ من باز خواهم نوشت .

باز شبهايم را با خاطره‌ها رنگ خواهم داد و خيالم را نقاشی

 خواهم كرد .

و من باز ، ای ديرينه يار ابدی به تو پناه خواهم آورد

 و رازهايم را با تو قسمت

 خواهم كرد ...

من باز خواهم نوشت اگر ؛ اين اگرها بگذارند تا نفسي تازه كنم ...

 

نوشته شده در پنجشنبه 28 بهمن1389ساعت 12:27 توسط هدیه| |

سلام

 

اینبار برا تولدم دیر اومدم. کسی رو دعوت نمیکنم. چون اصلا حس تولد نیست.

هیچ وقت دوست نداشتم تولدم رو اونجوری بگذرونم. من خونوادم رو می خواستم.

می خواستم تولدم رو با اونا باشم نه فقط با صداشون. نه با یه بغض که هر لحظه فرو بدمش و نخوام اشکم بباره اما بارید. این اولین تولدی بود که تو اولین لحظات روز تولدم گریه کردم. امیدوارم که از یادم بره.

 

و اولین روز تولدم بود که برا مرگ یه نفر گریه کرد. خواهر دوستم مرد. براش فاتحه بخونید.

 

تولدم شاید مبارک.

نوشته شده در دوشنبه 6 دی1389ساعت 15:40 توسط هدیه| |

یه بچه کلاس اولی بود با معلم خودش در رابطه با درس بابا مشکل داشت .

 

صدای ناز می آید . صدای کودک پرواز می آید . صدای رد پای کوچه های عشق پیدا شد . معلم در کلاس درس حاضر شد . یکی از بچه ها از قلب خود فریاد زد بر پا . همه بر پا ، چه بر پایی شده بر پا ! معلم نشعتی دارد . معلم علم را در قلب میکارد . معلم گفته ها دارد . یکی از بچه های آن کلاس درس گفتا بچه ها برجا . معلم گفت فرزندم بفرما ، جان من بنشین . چه درسی ؟ فارسی داریم ! کتاب فارسی بردار . آب و آب را دیگر نمیخوانیم . بزن یک صفحه از این زندگانی را . ورق ها یک به یک رو شد . معلم گفت فرزندم ببین بابا ، بخوان بابا ، بدان بابا . عزیزم این یکی بابا ، پسر جان آن یکی بابا . همه صفحه پر از بابا . ندارد فرق این بابا و آن بابا . بگو آب و بگو بابا . بگو نان و بگو بابا . اگر بخشش کنی با میشود با ، با . اگر نصفش کنی با میشود با ، با . تمام بچه ها ساکت . نفس ها حبث در سینه به قلبی همچو آیینه . یکی از بچه های کوچه بن بست که میزش جای آخر هست . و همچون نی فقط نا داشت . به قلبش یک معما داشت . سوال از درس بابا داشت . نگاهش سوخته از درد . لبانش زرد . ندارد گوییا همدرد . فقط نا داشت به انگشت اشاره او . سوال از درس بابا داشت . سوال از درس بابای زمان دارد . تو گویی درس هایی بر زبان دارد . صدای کودک اندیشه می آید . صدای بیستون ، فرهاد یا شیرین . صدای تیشه می آید . صدای شیرها از بیشه می آید . معلم گفت فرزندم سوالت چیست ؟ بگفتا آن پسر آقا اجازه این یکی بابا و آن بابا یکی هستن ؟ معلم گفت آری جان من ، بابا همان باباست . پسر آهی کشید و اشک او در چشم پیدا شد . معلم گفت فرزندم بیا اینجا چرا اشکت روان گشته ؟ پسر با بغض گفت این درس را دیگر نمیخوانم . معلم گفت فرزندم چرا جانم ؟ مگر این درس سنگین است ؟ پسر با گریه گفت این درس رنگین است . دو تا بابا ، یکی بابا ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستن . چرا بابای من نالان و غمگین است ؟ ولی بابای آرش شاد و خوشحال است ! تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستن ؟ چرا بابای آرش میوه از بازار میگیرد ؟ چرا فرزند خود را سخت در آغوش میگیرد ؟ ولی بابای من هر دم زغال از کار میگیرد ؟ چرا بابا مرا یک دم به آغوشش نمیگیرد ؟ چرا بابای آرش صورتش قرمز ولی بابای من تار است ؟ چرا بابای آرش بچه هایش را همیشه دوست میدارد ؟ ولی بابای من شلاق را بر پیکر مادر به زور و ظلم میکارد ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستن ؟ چرا بابا مرا یک دم نمیبوسد ؟ چرا بابای من هر روز میپوسد ؟ چرا در خانه آرش گل و زیتون فراوان است ؟ ولی در خانه ما اشک و خون دل به جریان است ؟ تو میگویی که این بابا و آن بابا یکی هستن ؟ چرا بابای من با زندگی قهر است ؟ معلم صورتش زرد و لبانش خشک گردیدند . به روی گونه اش اشکی ز دل برخواست . چو گوهر روی دفتر ریخت . معلم روی دفتر عشق را میریخت . و یک بابا ز اشک آن معلم پاک شد از دفتر مشقش . بگفتا دانش آموزان بس است دیگر یکی بابا در این درس است و آن بابای دیگر نیست . پاک کن را بگیرید ای عزیزانم . یکی را پاک کردند و معلم گفت . جای آن یکی بابا خدا را در ورق بنویس و خواند آن روز : خدا بابا . تمام بچه ها گفتند : خدا بابا .

 

                                                                                                                  آقای پورعباس

 

من نوشت : منو ببخشید ، اگه سر نزدم چون نت نبودم کلا . ایشالله جبران کنم . آپ رو در مورد بابا زدم به مناسبت سالروز شهادت پدر همه ما مسلمونا ، مولای متقیان ، مظهر مردانگی و عدالت مولای علی علیه السلام . تسلیت میگم شهدت ایشون رو به همگی .

نوشته شده در پنجشنبه 11 شهریور1389ساعت 16:44 توسط هدیه| |

قرآن میگه یعقوب برا یوسف گریه کرد . یقوب پیغمبر میدونست یوسفش کجاست . میدونست سالمه . میدونست در کاخه . میدونست مشکل نداره . پیغمبر خدا بود . میدونست و گریه میکرد . اونوقت ما که نمیدونیم یوسف فاطمه کجاست !!!!!!!!! ما چقدر باید گریه کنیم ؟ ما که بیشتر از یقوب باید گریه کنیم . کی آدرس مهدی رو داره ؟ بگه !!!!!!!! کجاست پسر فاطمه ؟ آقا کجایی ؟ سخته برا من حجة ابن الحسن همه رو ببینم تو رو نبینم . گریه هاتونو برا مهدی بکنید . اشکاتونو برا پسر فاطمه بریزید . مهدی غریبه . مظلومه . برا یوسف زهرا ناله کنید . اشکاتونو بیمه مهدی کنید . قرآن داره با مثال یوسف و یعقوب به ما یاد میده . یکی از وظایف ما اینه که گریه هامون بیمه پسر فاطمه بشه . امام زمان میگه اگه تو به یاد من باشی منم به یاد توام . اکه تو برا فرج من دعا کنی منم برا سلامتی تو دعا میکنم . تو وقتی به فکر من باشم منم به فکر توام .

میتونی قبول کنی از امام حسین غریب تر مهدی فاطمه پسر زهراست ؟ حالا این یه دلیل : حسین سید الشهداست درست . به مظلومیت شهیدش کردند درست . اما حسین یه ابوالفضل داشت ولی خوب عباس اما زمان کیه ؟ حسین یه علی اکبر داشت . علی اکبر امام زمان کیه ؟ امام زمان واقعا کی رو داره ؟ کی پشتشه ؟ کی جز خدا رو داره ؟ دلش رو خوش کی کنه ؟ دلش رو خوش من و تو کنه ؟ من و تو عباسیم برا امام زمان ؟ دلیل دوم : از پیغمبر تا تولد امام زمان 255 سال طول کشید . تا اول امامت حضرت مهدی 260 سال . حالا ببین 13 تا معصوم جمع سال های مظلومیت همشون 260 سال . اما امام زمان به تنهایی 1170 و اندی ساله غریبه . حالا تو رو به خدا مهدی از امام حسین مظلوم تر نیست ؟ کسی دیگه سراغ امام زمان رو مگیره ؟ کسی دیگه به فکر امام زمان هست ؟ حالا از دیشب تا حالا فقط همین رو در نظر بگیر 24 ساعت گذشته . از دیروز تا حالا خودت فکر کن به امام زمانت بگو . تو این 24 ساعت چند بار به فکر امام زمانت افتادی ؟ به یاد پسر فاطمه بودی ؟ آقا کجایی ؟ چیکار میکنی ؟ از دست من راضی هستی یا نیستی ؟ حالا امام زمان دلش رو خوش من و شما کنه ؟ راستی خبر داری امام زمان پیغام داده تو ماه رمضون تو جمکران ؟ روز 13 ماه رمضان یکی از علما خدمت آقا رسیده . میگه دیدم چشمای مهدی فاطمه کوچولو شده زیر چشمای امام زمان گود شده . گفتم چرا آقا به این روز افتادید ؟ فرمودند : (ببین این کلام امام زمان) از بس شیعه ها گناه میکنند و منو اذیتم میکنند من از دست شیعه هام به این روز افتادم . من از سنی ها توقع ندارم . من از زرتشتی ها و بهایی ها و یهودی ها و مسیحی ها توقع ندارم . من از بودایی ها و هندو ها توقع ندارم . از بچه شیعه های خودم توقع دارم . شما که معتقدید یابن الحسن میگید امام زمان درکار هست . شما چرا معصیت میکنید ؟ شما چرا چشماتون آلوده شده ؟ شما چرا شکماتون پر از حروم شده ؟ شما چرا با کاسبی هاتون قلب مهدی رو میشکنید ؟ شما چرا ربا خور و نزول خور شدید ؟ شما چرا اینقدر آمار طلاقتون رفته بالا ؟ شما چرا آبرو منه امام زمان رو تو دنیا میبیرد ؟ امام زمان از دست من و تو دلش خونه . از دست من و تو نه از دست سنی ها . نه از دست بهایی ها . اونا که مال امام زمان نیستن . اونا اصلا کاری به حجة ابن الحسن ندارن . امام زمان میگه هی میگی یابن الحسن گناه میکنی ؟ آقا فرموده بود مردم گناه میکنند من شب تا صبح باید گریه کنم بگم خدایا به خاطر من ببخشش این گریه کن حسینه . این مشکی پوش حسینه من بود . این برا مادر کتک خوردم گریه کرده . به خاطر گریه هاش خدا ببخشش . من هی باید واسطه بشم عذاب نیاد برا شما . مهدی برا ما گریه میکنه . چرا ما برا مهدی گریه نکنیم ؟ جوونی که شب میخوابه بدون اینکه نیت کنه صبح بیدار بشه نماز صبح بخونه اصلا دیگه تفکر نماز صبح تو ذهنش نیست این جوون میتونه بگه من شیعه حجة ابن الحسن هستم ؟ حالا یه جوونی شب میخوابه به نیتی که صبح بلند شه نماز صبح بخونه . بیدار میشه میبینه ساعت 9 صبحه . نیت داشته و خوابیده و بیدار نشده . کوک کرده موبایلشو بیدار نشده . زنگ کوک کرده و بیدار نشده . حالا طرف میخوابه بدون اینکه نیت کنه صبح بیدار بشه دو رکعت نماز بخونه بعد از نماز بگه خدایا به حق این نماز صبح فرج آقام رو برسون . این جوونی که نه اهل نماز نه اهل خدا خودش رو شیعه مهدی میدونه ! این قلب امام زمان رو تیکه تیکه نمیکنه ؟ گذشت حیا اگه یه نصف حیا هم تو این جامعه بود اون نصفه هم دیگه نیست . دختری که تا چشمش میوفته به یه پسر نیشش تا بنا گوش باز میشه با چشماش داره هرزگی میکنه . این دختر شیعه قلب مهدی رو تیکه تیکه نمیکنه ؟ خانومی که 7 قلم آرایش میکنه تو مجلس نامحرما میاد سیلی به حجة ابن الحسن نمیزنه ؟ امام زمان از دست کی دلش خونه ؟ از دست مسیحی ها ، یهودی ها ، یا 4 تا شیعه مثل منو شما ؟ گریه کنید برا امام زمانتون . توبه کنید با گریه کردنتون . تا کجا گریه کنیم ؟ تا اونجا که قلب مهدی رو به دست بیاریم . تا اونجا که گریه کنیم امام زمان به گریه هامون ترحم کنه . یه کاری کنیم برا امام زمان . نماز میخونه نه یه قنوتی ، نه یه الهم کن الولیکی ، هیچی ، هیچ ، هیچ به کجا ؟ ماهایی که نماز میخونیم نمازمون بو امام زمان نمیده . بیاید برید آمار نذر ها رو بگیرید ببینید چند تا سفره پهن میکنن برا فرج امام زمان ، چند تا سفره پهن میکنن برا اینکه مریضشون رو شفا بده خدا ؟! خونه دار بشن . ماشین دار بشن . بچه دار بشن . قرضشون ادا بشه . دعا های مردم رو آدم بیاد جمع کنه . خودت که دعا میکنی چند تا دعا برای آقا حجة ابن الحسنه ؟ آرزوهات رو از دلت بیاربریز بیرون ببین چندتا از آرزوهات واسه امام زمان ؟ امام زمان تو این دل ما غریبه . تو خونه ما غریبه . دخترت اللهم کن الولیک رو یادش دادی بچه کوچولوت رو ؟ شعر هایی که تو تلویزیون میخونند رو همه رو حفظن . همه رو . تمام خواننده ها رو میشناسه  بچه ت . تمام هنر پیشه ها رو میشاسه . تمام فوتبالیست ها رو میشناسه . همه برنامه ها رو میدونه . شنبه کانال یک چی داره ؟ دوشنبه چی داره ؟ کدوم سریال کی پخش میشه ؟ همه حواس ها رفته تو این تلویزیون . تو این قوطی جادو و سحر آمیز . ولی دخترت خبر داره امام زمان اسمش چیه ؟ قراره کی بیاد ؟ برا چی نمیاد ؟ انقدر که سریال ها رو دنبال میکنی ببینی این سریال بعدش چی میشه وقتی هم نبینی از 100 تا میپرسی دیشب من خوابم برد نتونستم ببینم . پرسیدی این جمعه چه خبر ؟ از امام زمان چه خبر ؟ به اندازه یه سریال برا حجة ابن الحسن ارزش قائلیم ؟ به اندازه یه فیلم سینمایی . به اندازه یه مسابقه فوتبال جوونا ، که چند چند شدند و کی برد . به اندازه یه توپ ، توپ ورزشی برا حجة ابن الحسن ارزش قائلی ؟ چقدر مایه اومدی برا امام زمانت ؟ مگه شیعه نیستی شما ؟ از کی سوال کردی ؟ پیش کی رفتی ؟ خدا رحمت کنه مرحوم آیة الله حلبی رو . حاج شیخ محمود حلبی . مجتهد ، امام زمانی ، حجة ابن الحسنی میمرد برا امام زمان . امام زمانی بود گریه میکرد مرحوم حلبی که مرحوم کافی شاگرد حلبی بود ، مرحوم خبازیان شاگرد حلبی بود . شاگرداش همه میگن یابن الحسن . هرکی تو خط حلبی باشه میگه من دربست واسه امام زمان . کاری با انگ های سیاسی هم نداریم که به اینا میچسبونن . و مرحوم حلبی میفرمودن : یه مرغ ، یه بوقلمون ، یه مرغ تو خونه ت باشه . میفرمودن امام زمان من رو ببخش من چیکار کنم جامعه منو به اینجا رسونده این مثال رو بزنم . هی میزده تو دهنش و ای وای بر من . من چه خاکی به سرم بریزم از دست مردم و بی تفاوتی مردم که مجبورم این مثال رو بزنم . یه مرغ تو حیاط خونه ت باشه . یه روز بیای ببینی نیست و احتمال بدی در باز بوده رفته بیرون تا کجا میری دنبالش بگردی ؟ از همسایه ها میپرسی مرغ منو ندیدن ؟ میاین تا سر کوچه از مغازه دارا میپرسین . میگردی کل محل رو که مرغت رو پیدا کنی . چند سالته ؟ 18 سلته ؟ 18 ساله امام زمانت رو نمیدونی کجاست . کجا دنبالش گشتی ؟ کی رفتی بپرسی پسر فاطمه کجاست ؟ چرا دلامون رو دادیم به دنیا ؟ کاری کردیم دلمون رو از عشق مهدی فاطمه . . . !!!!!!!!! به اندازه یه سند خونت که گم میشه ،خونه رو زیرو رو میکنی ، یه چکت که گم میشه اگه سفید امضا باشه شب خوابت نمیبره . امام زمان رو به اندازه یه دست چک قبول کن . اندازه یه سند . آه . ای داد بی داد . آقا جان . امام زمان دلش خونه . خوش به حال اونایی که بلند میشن میگن یابن الحسن ، روایت داریم جوونای خوب آخر زمان شب که میخوابن با وضو میخوابن رو به قبله میخوابن . اگر بدونن شب برا نماز شب بیدار نمیشن سر شب نماز شبشون رو میخونن . میدونید که جوان میتونه سر شب نماز شب بخونه . میگه آقا من خوابم میبره لیاقت پیدا نمیکنم . بعد از نماز مغرب و عشا . قبل از 12 بعد از 12 . قبل از اینکه بخوابه میگه من میدونم بخوابم نمیتونم بیدار شم 11 رکعت بخونم وای میسته میخونه . بعد رو به قبله میخوابه . میگه امام زمان خودم رو به شما سپردم . امام زمان میشه شب دست مبارکت رو روسینم بذاری ؟ تکونم بدی منو بیدارم کنی من یه لحظه جمالت رو ببینم ؟ با عشق بازی با امام زمان میخوابه . صبح بلند میشه . نماز صبحش رومیخونه . زیادت عاشوراش رو میخونه . تو نمازش اللهم کن الولیک میخونه . جوونا روایت داریم هرکس تو نمازش اللهم کن الولیک بخونه یه دعا فرج بخونه نود چیز گیرش میاد سندش رو بهتون میگم برید مطالعه کنید کتاب موعود نامه یا الفبای مهدویت هر کی درباره امام زمان چیزی میخواد بدونه تمام مطالب ناب رو آقای تونهی در این کتاب جمع کردن آقای تونهی در کتاب الفبای مهدویت یا موعود نامه . اول همین کتاب رو که ورمیداریم 20-30 صفحه ست فقط برای ثواب خوندن دعای فرج . که چی گیرت میاد . تا میگی اللهم کن الولیک الفرج دستت رو بالا میکنی امام زمان هرجا باشه دستش رو بلند میکنه میگه خدایا به خاطر من مهدی این جوون هر چی میخواد بهش بده . خدایا ببین این به یاد منه منم به یاد اویم خدایا این امروز روز خوشی باشه براش . امروز کمکش کن گناه نکنه . صبح که بیدار میشه نمازش رو با اللهم کن الولیک وقتی از خونه میخواد بره بیرون امام زمانی ها اینطورین دم در میگه یا صاحب الزمان من خودم رو به تو سپردم . آقا خودت میدونی خیابونا چه خبره آقا خودت میدونی تو این پیاده رو ها چه خبره آقا میدونی امروز تو جامعه دارن چه میکنن آقا میدونی تو این دانشگاها چه خبره آقا خودت میدونی هر کی بخواد ایمانش رو حفظ کنه خیلی سخته . آقا من نمیخوام گناه کنم . تو کمکم کن . تو دست منو بگیر . اگر خودت رو به امام زمان بسپاری . امام زمان دستت رو میگیره . بخوای گناه نکنی امام زمان دستت رو میگیره . میدونی ما چوب کجا رو میخوریم ؟ چوب این رو میخوریم که به قول خودمون زیکزادی حرکت میکنیم . صاف نیستیم . روضه میام گریه میکنیم ، عروسی میریم میرقصیم . با عرق خور میشینیم خوش و بش میکنیم ، با نماز شب خون میشینیم التماس دعا بهش میگیم . یه رنگ نیستیم به خاطر اینه چوب میخوریم . یه جور باش خودت رو دست یکی بده . امام زمانی باش . امام زمانی که شدی رفیق هات رو امام زمانی انتخاب میکنی . قیافت رو امام زمانی درست میکنی . نگاهات رو امام زمانی تنظیم میکنی . حرفات رو امام زمانی قرار میدی . سر سفره امام زمانی میشینی . کارات کار امام زمانی میشه . یه جور باش . یه رنگ باش . ما یه جور نیستیم . ما همه رو میخوایم داشته باشیم . همه رو . تو دانشگاه با چشم چرونه رفیقیم . با ساقی تو دانشگاه رفیقیم . با اونی که فیلم و سی دی مبتزل برا بقیه جور میکنه با اون سلام و علیک داریم . با اونی که شراب میفروشه با اونم رفیقیم . با بسیجی دانشجو هم رفیقیم . با بچه فرهنگیاش هم رفیقیم . با مومن هاش هم رفیقیم . هم برا پارتی هاش میریم هم برا دعای کمیلش میریم . هم اینوری میایم هم اونوری میریم . برا همینه رشد نمیکنیم . یه رنگ باش . یه جور باش . یا زنگی زنگ یا رومی روم . فردا به هیچ جا نمیرسیم . به خدا قسم رفیق اونه که آدم رو بگریونه . رفیق اونه که بگه من بهت گفتم . دشمن اونه که بگه من میخواستم بهت بگم . من دارم بهت میگما . اشتباهات ما رو تکرار نکن . یه جور باش یه سمت برو . یه راه رو طی کن . امیرالمومنین رو ببین دوروبریاش کیان . ببین دوروبریای امیرالمومنین . سلمان ، ابوذر ، میثم ، مالک ، رشیر حجری ، کمیل ، همه گل ها دور علی ن . دور معاویه کیان ؟ عمرعاص ، یزید ، مروان هرچی حروم زادست دور معاویه ن . اینور همه گل ها ، اونور همه آت و آشغال ها . نمیشه آدم بره پشت سر علی نماز بخونه ، سر سفره معاویه نهار بخوره . نمیشه . بابا نمیشه . نمیشه در آن واحد اینجا هم روشن باشه هم تاریک باشه . نمیشه در آن واحد یه جا سفید باشه همون آن هم سیاه باشه . اگه حسین رو قبول داری در خونه یزید چیکار میکنی ؟ پس تو که تابلو علی بالای سرته پس چرا مثل معاویه داری معامله میکنی ؟ پس تو که اسم بچه ت رو علی میزاری پس چرا مثل معاویه عمل میکنی ؟

 

پینوشت 1 : حلول ماه مبارک رمضان رو پیشاپیش تبریک میگم . بین باز وقت خونه تکونیه دلاستا !!!!!!!! خودت رو خالی کن تواین ماه بشو هم رنگ دوست دارن مهدی .

 

نوشته شده در سه شنبه 19 مرداد1389ساعت 21:41 توسط هدیه| |

سلام

خوب مامانم داره بر میگرده الن 10 دقیقه هست حرکت کردن . من از خوشحالی جا نمیگیرم .

خیلی میترسم کاری مونده باشه که نکرده باشم . نمیدونید که !!!!!!!! تا حالا چند بار همه چیز رو چک کردم ولی بازم میترسم .

گل خوشگلش هم تو یخچال گذاشتم . البته به خوشگلی مامانم که نمیشه .

خوب فقط به خودم نرسیدم . اگه مامانم این شکلی ببینتم پس میوفته .

خوب دیگه میرم به خودم برسم .

 

واااااااای قربوووووووون مامانم بشم من . بوس بارونش میکنم . الان بیاد من میدونم از خوشحالی گریم میگیره . پارسال که کربلا رفت هم همین برنامه رو داشتم .

خوب دیگه . اصلا وقت ندارم بهتره چیزی نگم .

فقط این چند روز آینده دیگه خیلی کم میتونم بیام نت . کلی مهمون داریم .

 

فعلا

نوشته شده در شنبه 9 مرداد1389ساعت 15:38 توسط هدیه| |

تو دلم یه دنیا حرفه     که میخوام بگم براتون   تو بگو به من کجایی     تا ببوسم خاک پاتون

تو بگو به من کجایی     تا ببوسم خاک پاتون     آقا جون دلم گرفته     مثل آسمون پاییز

آقا جون دلم گرفته     مثل آسمون پاییز     میدونم مرغ دل من     دوباره کرده هواتون

با خودم یه نذری کردم     که اگه تو رو ببینم     با همون نگاه اول     با همون نگاه اول

جونم و بدم براتون     با همون نگاه اول     جونم و بدم براتون

 

گل زهرا     گل زهرا     گل زهرا     گل زهرا     گل زهرا     گل زهرا     گل زهرا     گل زهرا

 

چه خوبه خونه قلبم     بشه جای تو همیشه     حک کنی رو صفحه دل     نقش روی دلرباتون

چی میشه یه بار شبونه      رد شی از گوشه قلبم (یعنی میشه ؟ کاش بشه . اول خدا بعدم خودش )

چی میشه یه بار شبونه     رد شی از گوشه قلبم     روی ماه تو ببینم     یا که بشنوم صداتون

ما رو هم یه نیمه شب     تو نماز شب دعا کن     تا صبا برام بیاره     صدا و سوز دعاتون

بیا تا برات بمیرم     که به عشق تو اسیرم     الهی به جون بگیرم     همه درد و بلاتون

بیا تو دورت بگردم     حالا که اسیر دردم     بیا ای یوسف زهرا     ببوسم شال عزا تو

گفتی پر خون میشه چشمات     الهی که من بمیرم     نبینم خون چشاتو

 

 

مهدی جون تولدت مبارک

 

 

 

همگی عیدتون مبارک . خوش به حال اونایی که دیشب رو تو جمکران گذروندن و کنار و اون جایگاه همیشه بهار بودن . امام زمانمون 1176 ساله شدن . من با این مناسبت میخوام 1176 تا صلوات برا سلامتیش بفرستم . این رو اعلام کردم که اگه شماها هم دوست دارید این کارو کنید . البته میتونید الهم عجل الولیک الفرج رو هم بگید .

 

نوشته شده در سه شنبه 5 مرداد1389ساعت 20:11 توسط هدیه| |

ببین پزشکی نجف آباد رو تو هوا قاپیدم . تموم .

از رهای عزیز ممنونم که شب قبل از آزمون تا صبح واسم دعا کرد و بیشتر منو شرمنده کرد که روز آزمون رو واسه قبول شدنم روزه گرفت . با وجود اینکه روزه واسش ضرر داشت . واقعا نمیدونم باید چی بگم . (رها نتونستم جلوت رو بگیرم پس تو نمیتونی جلوم رو بگیری)

از اول ابتدایی تا حالا انگشت شمار هستن جلسات امتحانی که تقلب نکرده باشم . واسه کنکور پزشکی هم تقلب کردم . ای حال داد . ببین تا این کارو نکنی نمیتونی حسش رو درک کنی . این یکی دیگه شاهکار بود به هر کی میگم روده بر میشه . واسه من همیشه تموم خوشی امتحان به تقلب و استرس تقلب بوده . خوب یه دختره کنارم نشسته بود همه تلاشش رو میکرد که خوب بزنه . خیلی دوست داشت پزشکی رو بیاره سال دومی هم بود . معلوم بود مثل من رو هوا نیومده آزمون بده و قصدش اینه که بخونتش . دیگه قبلا با هم حرف زده بودیم و اینا میدونستم واحد اولش کازرون هست واسه منم اصفهان بود پس قبول شدنمون به هم ضرر وارد نمیکرد . بهش گفتم ببین هر چی دوست داری میتونی از پاسخنامم کپی کنی چون واحدامون متفاوته قبولیمون با هم مغایرتی نداره . اونم خندید . پاسخنامه رو یه کوچولو یه ور کردم یکی از رابطها با دستش پاسخنامم رو صاف کرد . البته نکه خیلی تیز بود داشت از اونجا رد میشد . وقتی رفت باز کارو از سر گرفتیم . یه دختر دیگه پشت سر اون دختره بود شنیده بود حرفای ما رو بهم میگفت زبان بهم میگی من فکر میکردم میگه زمان بهم میگی . سه بار هی اون میگفت هی من ساعت رو بهش میگفتم . آخر گفت نمیخوای بگی ؟ گفتم ای بابا من که دارم میگم . بعد رو دفترچه آزمونش نوشت زبان . اون موقع دیگه با اینم راه اومدیم زبان رو  ۳-۵ تا جواب نداده بودم . بقیه ولی درست بود . بعد دیگه این دختر دومیه بعد از آزمون تشکر کرد و رفت حیف شد نتونستم به حرف بگیرمش آماری ازش دستم بیاد  . ببینم چیکارست . بچه کجاست و حالا . . . ولی خوب به یقین بوشهری بود . چون تو اون قسمت فقط بوشهریا بودن . اون اولیه هم بچه برازجون بود . در کل خیلی باحال بود . حالا ایشالله قبول میشیم همگی .

مامانم بوس بارونم کرد واسه این خوب دادن .  فکر کنم قبول شدنم بیشتر از خوندنش واسش ارزش داشت . چون تموم شادیش رو به رو آورد و میگفت آرزوم رو براورده کردی .

گفتم مامانم پس اینا رو هم بگم دیگه . مامانم با مامان بزرگم با دوست مامانم دیروز رفتند سوریه .

به قول مجید خراطها : دارم از غصه میمیرم خدا کاری بکن این بار که دستای ظریفش رو تو دوستام حس کنم یک بار . خدا کار بکن این بار خدای مهربون من زبونم بند اومد ای وای کجا رفت هم زبون من خدا کاری بکن مردم خدا اونم دلش تنگه . . . خدا کاری بکن او رفت ازت میخوام که برگرده این بار قدرش رو میدونم اگرچه اون ولم کرده . خدا بگو که برگرده خدا بگو که برگرده .

قرار بود ساعت ۷:۳۰ صبح پرواز داشته باشن . بعد تماس گرفتن گفتن نه ۹:۳۰ پرواز هست و خوب ما جوری رفتیم که برا ساعت ۹:۳۰ خوب باشه . آخر سر ۱۱:۳۰ رفتند . به همین سادگی . فقط با چشمام تونستم رفتن مامانم رو دنبال کنم . هیچ کاری هم از دستم بر نمیومد . فقط میتونستم ببینم . که اون موقع آرزو میکردم کاش نمیتونسم ببینم . الان که دارم در موردش حرف میزنم انگاری قلبم اومده تو دهنم . . اصلا نمیدونم چی بگم . خدا خودش کمک کنه این یه هفته یه جوری سپری بشه که من دارم میمیرم .

مانا دیروز عصری زنگ زده بود به بابا . میگه این شماره جدیدمه به این زنگ بزنید و . . . زن و شوهری بود دیگه ۳ نقطه بهتره براتون . بعد حالا همیشه میگن آره بچه عزیز تره خوب من که خر نیستم . والله برا من که ثابت شده از هر دو طرفشون که همسری از بچه عزیز تره .

حالا اینجا رو داشته باش . از دیروز عصر تا شب ساعت ۹:۴۵ مدام مانا رو میگرفتم ولی مثل همیشه صدای گوشی رو نمیشنیده جواب نمیداد . که منم اینجا دارم از نگرانی بال بال میزنم . فقط تسبیح دستمه و صدقه میندازم و راه میرم . تا گوشی بر داشت گفتم مانا قربونت بشم خوبی عزیز دلم  ؟ خیلی دوست دارم . بابا گفت: پس جواب داد بلاخره ؟ بده من ببینم حالش چطوره ؟ خوب منم دادم حالا از هم دل نمیکنن که !‌‌ ! !‌ ! ! ! ! !

منو داداش و آبجیم هم فقط بهشون میخندیدیم . البته آجیم داشت گریه میکرد که دلش واسه مامان تنگ شده بعد با خنده من و محمد خندش گرفت .

راستی با سوریه رفتن مامانم برنامه کنسرت احسان خواجه امیری که دیشب بوشهر بود هم از دستم پرید با دوستم میخواستیم بریم  . و جمکران رفتنم منتفی شد .

 

الان دیگه حال ندارم بیشتر از این در مورد همه چیزایی که تو این پست حرف زدم بگم . هر کدومشون یه داستان جدا هستن . یه چیزه مهم که نگفتم بی ریختی دانشگاه و خوابگاه بود که بماند دیگه .

 

پی نوشت : معذرت میخوام اگه بهتون سر نمیزنم آخه نه از بلاگفا نه از وبم صفحه نظرات باز نمیشه . همینطور تو وب های شماها .

تاکید نوشت 1 : هر کس یک روز از ماه شعبان رو روزه بگیره برا محبت حضرت محمد(ص) بهشت بر او واجب میشود .

تاکید نوشت 2 : هر کس 3 روز آخر ماه شعبان رو روزه بگیره که بعدش بچسبه به ماه رمضان ثواب 2 ماه پیاپی روزه گرفتم رو داره .

جفت سخن ها رو یادم نیست از کی بود . ولی خوب پیش به شوی الزام شدن بهشت بر ما .

 

نوشته شده در یکشنبه 3 مرداد1389ساعت 10:9 توسط هدیه| |

ای مظهر آدینه   من عاشق دیرینه ات   عشق شفای سینه ام   مهدی بیا  مهدی بیا

دست من و دامان تو   جان جهان قربان تو   چشم من و احسان تو   مهدی بیا  مهدی بیا  مهدی بیا  مهدی بیا  مهدی بیا

ای دلبر دور از نظر   ای شاهد والا گوهر   ای منتظر ای منتظر   مهدی بیا  مهدی بیا

اندر سر راه تو من   صبر و تحمل تا به کی ؟   هجرت تحمل تا به کی ؟    این غم تغبن تا به کی ؟   مهدی بیا  مهدی بیا

اندر سر راه تو من   بنشسته ام با صد نعم   ای صاحب عصر و ثمن   مهدی بیا  مهدی بیا

ای سید و سالار من    ای حجت دادار من    ای رهبر غمخوار من

مهدی بیا مهدی بیا   مهدی بیا مهدی بیا   مهدی بیا مهدی بیا   مهدی بیا مهدی بیا   مهدی بیا مهدی بیا   مهدی بیا مهدی بیا

 

 

 

ای مهدی زهرا دوست دارم دیده را فرش کف پایت کنم سر تا پا چشم شوم تا خوب تماشایت کنم .

مهدی جان باز آی دل تنگ مرا مونس جان باش .

خستگان عشق را ایام درمان خواهد آمد . غم مخور آخر طبیب دردمندادن خواهد آمد .

دردمندان ، مستمندان ، بی پناهان را بگو مصلح عالم پناه بی پناهان خواد آمد .

آن روزی که مهدی ز سفر باز آید نوروز شود شکوفه با ناز آید .

از عشق تماشای گلستان رسول مرغ دل ما به وجد و پرواز آید .

 

 

نشوم به جز از تو گدای کسی                        بی ولای تو من نکشم نفسی

که تو لیلای من مجنونی                              همه هست من دلخونی

یا ابا صالح مددی مولا                                یا ابا صالح مددی مولا

نوشته شده در دوشنبه 28 تیر1389ساعت 18:14 توسط هدیه| |

سلا آقا نیمدونم این چندمین باره که دارم برات مینویسم . ولی دوست دارم هی برات بنویسم که شاید یه خورده دلم آروم بگیره . اقا جون این ماه ، ماه خودته . کاش تو این ماه بیش از پیش تسکین دهنده ی قلب رنجور خیلی ها باشی . نمیدونم چرا چند وقتیه دارم ازت فاصله میگیرم . خیلی بهش فکر میکنم اما به نتیجه نمیرسم . شاید همینطور که دارم بزرگتر میشم . روز به روز فلبم کدرتر میشه . دغدغه ی فکریم چیزه دیگه ای میشه . من اینجوری دوست ندارم . بهتره تا دیر نشده از خودت و خدات کمک بگیرم . دلم میخواد بازم برگردم پیشت . بازم بشم مثل قدیما . نمیدونم چرا دیگه هر روز دعای عهد نمیخونم . شاید چون بیخوابی دارم تا دیر وقت بیدارم وقت خوندن نماز صبح به زور نماز میخونم و فوری خوابم میبره دیگه توان نشستن و دعا و قرآن خوندن رو ندارم . کاش میشد شبا منم مثل همه خوابم میبرد اون وقت به دعا و قرآن و نماز صبح عاشقانه میرسیدم . شاید چون دیگه دعای ندبه نمیخونم . اما نه خودم ازت فاصله گرفتم . اون موقع ها هر روز برا اومدنت و سلامتیت 100 تا الهم عجل لولیک الفرج 100 تا صلوات و 1 آیة الکرسی اگه برات نمیفرستادم روزم شب نمیشد اما حالا دیگه میزارم جمع میشه همش رو یه جا میفرستم . الان خیلی دلم برات تنگ شده . به برکت وجود مبارکت قسمت میدم بازم مثل اولین بار که خودت منو کشیدی طرف خودت بازم همونطور رباینده دلم باش و منو به اندازه اون روزای قشنگ برگردون طرف خودت . با قدرت جاذبه ت زیر پروبالم بگیر و بکش طرف خودت .

راستی چرا نمیای ؟ میدونم خودتم دوست داری بیای . میدونم واسه اومدنت لحظه شماری میکنی و بیشتر از ماها اشک میریزی و دعا میکنی ولی خوب هنوز زمان ظهور نرسیده . اما به خدا من حضورت رو تو تموم روزای زندگیم حس میکنم .

میدونم من عاشق خوبی نیستم برات . تا حالا خیلی چیزا رو ازت خواستم و با وجود همه بدی هام دریغ نکردی و دست رد به سینم نزدی .

مهدی جون امسال خیلی دوست دارم روز تولدت تو مسجدت باشم . شب تولدت تا صبح بیداربمونم به همه عالم و آدم اومدنت رو تبریک بگم به داشتنت ببالم و برای زودتر اومدنت دعا کنم . اشک بریزم و با ریختن اشکام ریزه ریزه گناهام پاک بشه . از شوق داشتن امام و حس سنگینی نگاهش اشک بریزم و ازت بخوام هیچ وقت فراموشم نکنی و هیچ وقت فراموشت نکنم . ولی نمی تونم بیام . چون نمیشه . حالا اگه خودت لایق دونستی یه کاری کن امسال هم باز بتونم بیام پیشت . راستی من خیلی حسودم از اینکه میبینم بقیه هم خیلی دوست دارن خیلی حسودیم میشه . دوست دارم فقط خودم دوستت داشته باشم . دلم میخواد همه رو دوست داشته باشی به همه کمک کنی ولی فقط خودم باشم که دوستت داشته باشم . این خصلت رو ازم بگیر.

بهتره تا خسته  نشدی از دستم غزل خداحافظی رو بخونم . اما نه . خداحافظه نه . به امید دیدار . میدونم برا بنده ی رو سیاهی مثل من تقاضای زیادیه . ولی میگن اگه دیونه دل به خودش نده سر به بیابون میزنه . به خدایی خدا قسم حاظرم همین الان جونم و فدات کنم . یا به خاطرت هر کاری کنم .

به امید دیدار .

 پ . ن . 1 : خدا جون خودت مواظب امام زمانمون باش . یه کاری کن زودتر بیاد . میدونی که خیلی اوضاع خرابه .

 پ . ن . 2 : قابل توجه اونایی که اومدن وبم و فکر میکردن دلیل غمگین بودن وبم یه عشق بی سرانجام یا عشق بچه  گونه یا این چیزاست و فکر کوتاهشون فقط عشق رو دلیل غم میدونه بگم اون دوستی که ازش حرف زدم و براش کمک خواستم دلیل ناراحتی هاش دوست پسر و از این حرفای بیخود نیست . شماهایی که همه جا نشستین و گفتین وب هدیه فقط به این دلیل عاشفونه ست که اون حتما قبلا عاشق بوده و . . . از هموتن شدید بدم میاد . لطفا یه خورده دیدتون رو وسیع تر کنید و سعی کنید آدمای آپ دیتی باشید .

نوشته شده در سه شنبه 22 تیر1389ساعت 11:42 توسط هدیه| |

سلام

سیم "ر" گیتارم خود به خود پکیده . حوصله هیچی ندارم .

بازم کنکور بود . استرس یه ذره داشتم چون هم آزاد آزمونش راحت تره هم آزمون های آزمایشی که میدادم ترازم خیلی بالاتر از تراز آخرین نفری قبولی تو 2 سال اخیر واسه رشته های انتخابیم بود .

 

برا آزمون پزشکی خیلی استرس دارم . از این زیست لعنتی مخ خور متنفرم . یکی از دخترا میگه اونی که هر روز سر کلاس بوده پزشکی نمیاره تو میاری که یه بارم سر کلاس زیست نبودی ؟ اینم استرسم رو بیشتر میکنه . یعنی راست میگه ؟ چه سخته که قبول نشی ؟ !‌!‌!‌!‌

 

واسه دولتی منفی زیاد دارم میترسم شبانه هم نیارم . راستی اگه شما بودین شبانه دولتی میرفتین یا آزاد ؟

همه جای ایران میرم جز کرمان ، زاهدان ، سیستان و بلوچستان و قزوین . این جا ها رو اگه جون به لبم هم کنن دوست ندارم برم . شایدم چون دوست ندارم پشت کمکور بمونم رفتم .

 

کنکور اکروزم که خیلی ضایع بود دیگه . عمومی ها همه چرت . یعنی خفن چرتا . منم میگم چرت تو برو هنوز اون ور تر . اختصاصی هم شیمی برا من خیلی ملاک بود که فوق چرت بود . فیزیک و ریاضی هم سخت نبود .

 

از حالا امیدواری برا همه ی داوطلبای عزیز آزمون غیر پزشکی دانشگاه آزاد  همتون قبولین حتی اگه یه ریزه از درسای سر کلاس تو ذهنتون مونده بود .

 

مثلا برا شیمی سوال داده جدول تناوبی چند گروه دارد ؟

عربی میگه معنی الباب : پنجره صحیح غلط باید مشخص میکردیم .

 

یه سوالایی هم بود دیگه . حالا حوصله ندارم باز بگم . ایشالله برا پزشکی هم همینطور آسون باشه .

نوشته شده در پنجشنبه 17 تیر1389ساعت 19:38 توسط هدیه|

 

یه اتاقی باشه گرمه گرم....روشنه روشن

تو باشی منم باشم....

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفید..

تو منو بغل کنی که نترسم...که سردم نشه...که نلرزم....

اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم

باپاهات منو محکم گرفتی... دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت میگم چشماتو می بندی؟

میگی آره بعد چشماتو می بندی...

بهت میگم برام قصه میگی؟تو گوشم؟

میگی آره بعد شروع می کنی آروم آروم تو گوشم قصه گفتن

یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشه

می دونی؟

می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...یه حرکت سریع...

یه ضربه عمیق...بلدی که؟!

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی...نمی دونی...

من تیغو از جیبم در میارم...نمی بینی که سریع می برم...نمی بینی خون فواره می زنه

روی سنگای سفید...نمی بینی که دستم می سوزه....و لبمو گاز می گیرم که نگم آخ

که چشماتو باز نکنی و منو نبینی......

تو داری قصه میگی....

من شلوارک پامه..دستمو میزارم رو زانوم...خون میاد از دستم میریزه رو زانوم و از زانوم میریزه رو

سنگا....قشنگه مسیر حرکتش...

حیف که چشمات بسته است و نمی تونی ببینی

تو بغلم کردی...می بینی که سرد شدم....محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم....

می بینی نامنظم نفس می کشم..تو دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت....

می بینی هرچه محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم....

می بینی که دیگه نفس نمی کشم....

چشماتو باز می کنی می بینی من مردم..

می دونی؟من می ترسم خودمو بکشم از سرد شدن...از تنهایی مردن...

از خون دیدن...وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم..

مردن خوب بود آرومه آروم

گریه نکن دیگه..من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم بگو خوشکل شدیاااااااااا

بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی

گریه نکن دیگه خوب؟؟؟؟دلم می شکنه.....

دل روح نازکه!.....نشکونش.خوب؟؟

نوشته شده در یکشنبه 13 تیر1389ساعت 22:42 توسط هدیه| |

اینم از کنکور . البته یکیش من 2 تا دیگه دارم .

 

اول از دیروز میگم . کل دیروز رو سر پا بودم و با انشگتام ور میرفتم طوری که دیگه کم کم حس کردم انگشتام ورم کرده . انقدر راه رفتم که آخر شب پا درد گرفتم . شبش میخواستم به قوا خودم زود بخوابم . من هیمجوریش هم بی خوابی دارم . دیگه وای بر دیشب که استرس هم داشتم . ساعت 12 خوابیدم . تا 2:30 که به گوشیم نگاه کردم بیدار بودم . دیگه نمیدونم کی خوابم برد . فکر کنم همون حوالی بوده دیگه . ساعت 5 هم بابام اومد بیدارم کرد که البته مادر بزرگم می گفت قبل از بابام کلی صدام کرده اما من بیدار نشدم . بعدشم که نماز صبح و فرآیند دعا و قرآن خوانی برای کنکور داشتم تا 6 . از 6 به بعد شروع کردم به آماده شدن و زنگ زدم به دوستم که فکر کردم خوابه میخواستم بیدارش کنم . نگو اونم در حال کوفت کردن صبحونه بود . من که چیزی کوفت نکردم . بعدشم اومد دنبالم و با هم راهی مدرسه علامه شدیم . پدر و مادرم هم به دلیل وجود مبارک مادر بزرگ جون در منزل نتونستن مشرف بشن در حوضه .

 

کنکور تو شهر ما اصلا قشنگ نبود . اصلا حال و هوای کنکور نبود . من گفتم حالا نگو صبح چه  جوریه . از صبح زود کلی ماشین تو شهر این ور و اون ور میشه . اما این خبرا نبود . ملت همه در خواب ناز . رسیدیم مدرسه تصورش رو بکن شاید 15 نفر داوطلب تو مدرسه بود اونم ساعت6:40 ‌!‌!‌!‌!‌!‌!‌!!‌ وای که چقدر روز زشتی بود .

 

حالا بماند که چقدر استرس به دوستم وارد شد که کارتش رو نیاورده بود و تا باباش رسید چه حالی داشت و اینا . در حوضه راس ساعت 7 بسته نشد . بعدشم یه دختر دیر کرده بود . دلم واسش سوخت . فکر کنم ساعت 7:40 رسید اونجا داشت گریه میکرد . اما خوشبختانه گذاشتن امتحان بده . دبیرای خوبی بودن . وای گفتم دبیر همه دل خوشیم به این بود که حتما یکی از مراقب ها آقای غلامی دشتیه . نمی دونستم فقط خانوم ها میان مراقبمون میشن . ولی فقط یکیش از دبیرای من بود .

 

آهان اینکه میگم روح خبیس . وقتی دفترچه اختصاصی آزمون سراسری رو برداشتیم . تقریبا 30 دقیقه بعدش . بغل دستیم بلند شد . از تعجب ماتم برد . خودم رو در گیر سوالا کردم که دیدم نه خیر یکی یکی دارن میرن . اول ناراحت شدم گفتم کاش میموندن شاید میتونستن یه کاری کنن بعد گفتم خوش به حالشون حتما اثصلا استرس هم ندارن حالا روح خبیس اینجاست با خودم گفتم وقتی اینا اینجوری دارن بلند میشن یعنی در واقع هیچی دیگه . پس هر چی بیشتر بلند بشن بیشتر به نفع ماها هست که داریم تست ها رو حل میکنیم . بعد از اون هرکی بلند میشد منم ته دلم یه جوری خوشحال میشدم ولی از اون طرف به خودم میگفتم واسه نا خوشی مردم خوشحال نباش ولی بودم چون به فکر خودم بودم . تو رو خدا حالا سرزنشم نکنید .

 

البته خودم هم همچین شاه کار نکردم یعنی نمی دونم چی میشه . هرچی تونستم زدم دیگه . یه چیز جالب این بود که واسه آزمون عمومی وقت اضاف آوردم ‌!‌!‌!‌‌!‌!‌!‌!!‌!‌

 

 

تموم استرسی که داشتیم به قشنگیه کنکور داشتن و کنکور دادن می ارزید .

نوشته شده در پنجشنبه 10 تیر1389ساعت 19:26 توسط هدیه| |

ای خدا دارم میمیرم

 نمیدونم چرا امروز انقدر فجیح استرس دارم . یعنی فردا سر جلسه چی میشه  ؟

امسال 34 تا آزمون آزمایشی دادم . اما واسه امروز از استرسم کم نشده

تو رو خدا دعام کنید  سر نمازاتون . اون جاهایی که تنهایین و با خدا حرف میزنین . به خاطر خدا دعام کنین

اگه کسی به  وبم سر میزنه که تو شهرشون این موقع داره بارون میاد

به پاکی قطرات بارون زیر بارون دعام کنید . لحظه ی اومدن بارون لحظه پاکی از هر نوع گناهه . اون وقت قشنگ ترن وقتیه که میتونی با خدا حرف بزنی حتی از نیمه شب هم قشنگ تر .  به زیبایی و پاکی آسمون دعام کنین .

اولا خیلی خوب خوندم اما آخراش نه . نمیدونم ته کشیدم . یا نا امید یا هر چیز دیگه . استرس داشتم اما الان این دیوونه شدنه نه استرس . دست و پام رو گم کردم .

انقدر واسم مهم نبود گفتم نشد میرم آزاد . نمیدونم چرا الان اینجوریم .

خدا جون خودت کمکم کن

فقط خودت خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا .

وقتی اسمت رو فریاد میزنم خیلی خوشم میاد سبک میشم از همه چیز و همه کس رها میشم . رها تر از رها . نمیدونم چه جور بیان کنم .

فقط از ته ته دلم یه جوری که دلم بلرزه و بغضم بشکنه و اشکم جاری بشه چون اشک زیبا ترین چیزیه که میتونم بهت تقدیم کنم . چشمام و میبندم و وقتی حس کردم خیلی بهت نزدیکم آروم آروم میگم :

 

خیلی دوست دارم خدا .

نوشته شده در چهارشنبه 9 تیر1389ساعت 15:5 توسط هدیه| |

چرا همه دارن گول این نامردا رو میخورن اما هیچکس از تجربه های دیگران استفاده نمیکنه ؟ چرا یه نفر به اینا نمیگه حماقت نکنید ؟ چرا حرف تو گوش هیچکدومشون نمیره ؟ چرا این مردم هیچی نمیدونن ؟ چرا عقل به سختی و به ندرت بر احساس پیشی میگیره ؟ چرا عشق بر عقل حکمفرمایی میکنه ؟ و چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟

 

آی ملت من اومدم اینجا اطلاع رسانی کنم همتون بدونین که این بشر ثبات ندارن ، آدما ثبات ندارن . تویی که الان برا اون بهترینی از کجا معلوم 4 روز دیگه یکی دیگه پیدا نشه خوشگل تر از تو یا یه موقعیت بهتر با زندگی متفاوت تر و دلش رو ببره ؟ مطمئن باش دلربا تر از تو هم هست . دست بالا دست زیاده . هیچ وقت فکر نکن از همه سر تر یا زرنگ تری ؟ . آدما تنوع طلب هستن . با تو بودن عادی میشه . دل میره دنبال یکی دیگه . اون وقت فقط تو میمونی و خاطره هاش خودتو به خاطرش خراب یا بهتره بگم فنا نکن . خودت و اذیت نکن .

 

حالا این وسط بعضی ها دیگه ازدواج نمی کنن و تا ابد به یاد اون قبلی زندگی می کنن و حسرت با او بودن رو میخورن . بعضی ها خودشون رو میزنن به فراموشی اما تا همیشه یادش تو دلشونه و حتی اگه ازدواج کنن اونطور که باید لذت نمیبرن چون دلشون پیش یکی دیگست و بعضی ها هم که طاقت تحمل شکست خوردن یا بهتره بگم بی اون بودن رو ندارن و ضعیف تر هستن خودکشی میکنن که این بدترین راهه و اونوقت هزارتا حرف و حدیث و یه دنیا غم رو برا خونواده هاشون میزارن .

 

لیلی و مجنونی که ما ندیدیم ، شیشرین و فرهادی که ما ندیدیم ، ویس و رامینی که ما ندیدیم و . . .  ‌!‌!‌!‌!‌!‌!‌!‌! اینا رو فقط شنیدیم . تو فقط چند وقت واسه اون مثلا عشقی . نزار همه چیز و همه کست بشه . اونی که همدم تو هست با همه اینا فرق میکنه . شرایط پیش اومدنش فرق میکنه . حرفا و رفتارش فرق میکنه . نکن عزیز من این کارو خودتو به خاطر یه بی صفت نشکن . به خدا تویی که خدا از روح خودش درت دمیده ارزشت خیلی بیشتر از این حرفاست . واسه خودت گذشته نساز . زندگیت رو آروم و بی سر و صدا بکن ، سرت تو لاک خودت باشه تا بد نبینی . دلت واسه هیچکس نسوزه چون روزی که پاش بیوفته و پیش بیاد کسی دلش واسه تو نمیسوزه .

 

وابستگی به جنس مخالف زود پیش میاد . کوچکترین رابطه ای باهاش نداشته باش که باعث دل شکستنت بشه . وقتی مکمل تو پیدا بشه خدا خودش صدات میکنه .

نوشته شده در سه شنبه 8 تیر1389ساعت 17:38 توسط هدیه| |

دیگه همه چیز تموم شد اینم از آخرین امتحان   امروز امتحان زبان خارجه داشتیم .

بین همه دبیرام آقای جمشید غلامی دشتی تکه . تا بی نهایت دوستش دارم   اون یه دبیر و یه مرد فوق العاده ست . برا همین علاقه ای هم که بهش دارم تو تموم طول سال برا هر ۸ تا درس کتاب داوطلب رفتم و ۲۰ رو گرفتم . اونم خوشحال که دانش آموزاش به درسش اهمیت میدن . از خدا میخوام همیشه شاد و سر حال باشه  با خانومش و اون دو قلو های خوشگلش

از الان دلم واسه همه چیز تنگ شده . درسته با دوستام بازم دور هم جمع میشیم ولی سر کلاس نشستن و در تب و تاب بودن یه حس دیگه ای بود ! ! ! ! ! ! ! !

-باید آماده باشم که داوطلب برم . یعنی دبیر از من سوال میپرسه ؟ اگه جوابشو ندونم چی ؟ جلو دخترا خیلی ضایع میشه و . . . ! ! ! ! ! ! ! ! !

تموم امسال نگران این بودم که ای وای مدرسه تموم میشه . دیگه بچه مدرسه ای نیستم و حالا اون اتفاق افتاد . من دیگه بچه مدرسه ای نیستم . از این بابت هم ناراحتم هم خوشحال . ناراحت که مدسه تموم شد و خشحال که راه طولانی در پیش دارم . ولی وافعا حیف بود ! ! ! البته یه چیز این وسط بهم اعتماد به نفس میده . اینکه ۱۸ سالمه . نمی دونم چرا ولی از این بابت خیلی خوشحالم . دوست ندارم هیچ وقت این ۱۸ سالگی از روح و تنم دل بکنه . دوست دارم تو همین بمونم نمی دونم شایدم بمیرم .  

راستی بقیه دبیرام که خیلی دوستشون دارم رو هم بگم . خانم تکاپو (ترک شیرازی) دبیر زبان خارجه سال اول و دوم دبیرستانم . آقای کامران صفتی دبیر حسابان و هندسه ۲ سال سوم دبیرستانم . خانم امیری دبیر فیزیک سال اول دبیرستانم . اقای ابولی دبیر زبان خارجه سال سوم دبیرستانم . خانم هاشمی دبیر ریاضی سال اول دبیرستانم . خانم علی نژاد دبیر ریاضی ۲ - هندسه ۱ و آمار سال دوم و جبر و احتمال سال سوم دبیرستانم . خانم شمشیری دبیر هندسه ۲ سال سوم دبیرستانم . خانم فرهادی دبیر شیمی سال اول دبیرستانم و پیش دانشگاهی . خانم یزدان پناه دبیر شیمی سال دوم و سوم بیرستانم . خانم فقیه دبیر سال اول و چهارم ابتداییم . آقای رضوانی دبیر عربی ۳ سال سوم دبیرستانم و . . .

بقیه رو خضور ذهن ندارم یعنی همون حس فکر و تایپ کردن ندارم . فقط از همین جا روی تموم کسایی که زحمت کشیدن تا به اینجا رسیدم رو میبوسم .

نوشته شده در چهارشنبه 5 خرداد1389ساعت 20:44 توسط هدیه| |

 

اگه تقصیر منه گناهمو نمی دونم      از اینکه عاشق توام        بدجوری من پشیمونم                     

هرچی که بود بهونه بود          از رفتنت نشونه بود           اما هر چی که میگم      حرفای عاشقونه بود

انقدر تبم زیاده که دارم دق میکنم              میگذرم از تو و چشمات اینو ثابت میکنم

 

 *چه روزایی که دلت جلو چشماش شکست 

گم شدی تو وعده هاش خیلی حرفا زد و رفت خیلی حرفا زد و رفت

دلمو می سوزونی قلبو آتیش میزنی           بی وفاییشو دیدی دل ازش نمی کنی

بی قراری می کنی گریه زاری می کنی ببین اشکاتو چطور . . .

 

 *وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم . . . کاش کوچیک می موندیم تا حرفامون رو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم و فریاد هم که میزنیم باز کسی حرفمونو نمی شنوه !‌ ! !

 

*زندگی ساختنی است نه گذراندنی بمان برای ساختن نساز برای ماندن .   

 

*تا کی به تمنای وصال تو یگانه             اشکم شود از مژه چو سیل روانه

خواهد به سر آید شب هجران تو یا نه      ای تیر غمت را دل عشاق نشانه

 

 

نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 19:56 توسط هدیه| |

من دلم رو به تو دادم تو ولی دل به هوس             هم نفس بودم اما تو همیشه بی نفس

فکر می کردم که دلت تموم دنیاست واسه من        دلت اما واسه من هیچی نبود جز یه قفس

 

 

نفرین به تو که مایه دردی          لعنت به دلت از بس که سردی        تو موندی سر دوراهی اما        یک روز تو پشیمون بر می گردی

نفرین به تو که پر از فریبی    اسمت آشناست اما غریبی        یک روز تو پشیمون میشی اما        از من تا همیشه بی نصیبی

                                      دوست ندارم                                  دوست ندارم

فکر من که دلخوشیم فقط تو بودی          با تو بودم اما تو با من نبودی         عمر لحظه هامو باختم با تو اما          حتی یه لحظه به پای من نموندی نموندی نموندی

وااااااااااااااااا

نفرین به تو که مایه دردی          لعنت به دلت از بس که سردی        تو موندی سر دوراهی اما        یک روز تو پشیمون بر می گردی

نفرین به تو که پر از فریبی    اسمت آشناست اما غریبی        یک روز تو پشیمون میشی اما        از من تا همیشه بی نصیبی

 

 

 

*امروز که محتاج توام جای تو خالیست فردا که بیایی نفسی نیست .

 

 

*اگه یه روزی گلم خواستی کسی رو نفرینش کنی بگو که مثل من بشه زجر جدایی بکشه . . .

 

 

*واسه من همین خیالتم بسه . . .

 

 

نوشته شده در دوشنبه 20 اردیبهشت1389ساعت 19:51 توسط هدیه|


Design By : Night Skin